<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>قلب تپنده جهان</title>
		<link>https://dordaneh.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://dordaneh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>#به_قلم_خودم    #تجربه_نگاری</title>
			<link>https://dordaneh.kowsarblog.ir/به-قلم-خودم-تجربه-نگاری</link>
			<pubDate>22:25:00 +0430 شنبه، 2 مرداد 1400</pubDate>			<dc:creator>دخترکی از تبار آفتاب</dc:creator>
			<category domain="main">احکام</category>
<category domain="alt">به قلم خودم</category>			<guid isPermaLink="false">1283776@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;ابرهای خاکستری جای خود را به سپاه ابری ابرهه، که از سمت شرق به سوی ما عزیمت کرده بودند، داد. آسمان مملو از جمعیت سیاه پوش ابرها شده بود.&lt;br /&gt;
جاه نبود اما باد زوزه کُنان، دسته ای دیگر را به آن ها ملحق کرد.&lt;br /&gt;
آسمانِ خانه ی ما از سنگینی نای نفس کشیدن نداشت؛ ولی باز هم باد دسته دیگری از سیاه پوشان مهمانش کرد. تراکم جمعیت ابرها بالا بود؛ اما باد این را نمی خواست بفهمد و باز هم همان کار قبلی را انجام داد. دیگر جاه نیست فشار نیاورید.&lt;br /&gt;
دعوای ابر و باد بالا گرفت، دیگر کسی را نیاور، ترکیدیک، جاه نیست، له شدیم. اما باد همچنان دیوانه وار نعره می گکشید دستش به هرچه اطرافش بود می رسید، یه چَک و لگد مهمانش می کرد. از پشت پنجره این دعوای خانوادگی را به نظاره ایستاده بودم؛ که دیدم به روکش روی ماشین لباس شویی هم رحم ندارد. لباس را از تن ماشین کَند. یه لگد   دو تا   سه تا  وای بلندش کرد و با خود بُرد و پرتش کرد روی پشت بام دستشویی. دلش به این هم راضی نشد؛ گرفت و پرتش کرده به هوا. پِر خورد   پِر خورد الان است که بیفتد زمین!!! اما نه، نیفتاد.&lt;br /&gt;
رفت!!! به کجا؟!! گردن کشیدم، دنبالش کردم. رقصان رقصان می رفت، فقط دور شدنش را نظاره گر بودم.&lt;br /&gt;
جنگ بین ابرها و باد ادامه داشت تا بالاخره بغض ابر ترکید و اشکش جاری شد. اون موقع بود که باد رفت و گوشه ای آرام نشست.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/به-قلم-خودم-تجربه-نگاری&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ابرهای خاکستری جای خود را به سپاه ابری ابرهه، که از سمت شرق به سوی ما عزیمت کرده بودند، داد. آسمان مملو از جمعیت سیاه پوش ابرها شده بود.<br />
جاه نبود اما باد زوزه کُنان، دسته ای دیگر را به آن ها ملحق کرد.<br />
آسمانِ خانه ی ما از سنگینی نای نفس کشیدن نداشت؛ ولی باز هم باد دسته دیگری از سیاه پوشان مهمانش کرد. تراکم جمعیت ابرها بالا بود؛ اما باد این را نمی خواست بفهمد و باز هم همان کار قبلی را انجام داد. دیگر جاه نیست فشار نیاورید.<br />
دعوای ابر و باد بالا گرفت، دیگر کسی را نیاور، ترکیدیک، جاه نیست، له شدیم. اما باد همچنان دیوانه وار نعره می گکشید دستش به هرچه اطرافش بود می رسید، یه چَک و لگد مهمانش می کرد. از پشت پنجره این دعوای خانوادگی را به نظاره ایستاده بودم؛ که دیدم به روکش روی ماشین لباس شویی هم رحم ندارد. لباس را از تن ماشین کَند. یه لگد   دو تا   سه تا  وای بلندش کرد و با خود بُرد و پرتش کرد روی پشت بام دستشویی. دلش به این هم راضی نشد؛ گرفت و پرتش کرده به هوا. پِر خورد   پِر خورد الان است که بیفتد زمین!!! اما نه، نیفتاد.<br />
رفت!!! به کجا؟!! گردن کشیدم، دنبالش کردم. رقصان رقصان می رفت، فقط دور شدنش را نظاره گر بودم.<br />
جنگ بین ابرها و باد ادامه داشت تا بالاخره بغض ابر ترکید و اشکش جاری شد. اون موقع بود که باد رفت و گوشه ای آرام نشست.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://dordaneh.kowsarblog.ir/به-قلم-خودم-تجربه-نگاری">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://dordaneh.kowsarblog.ir/به-قلم-خودم-تجربه-نگاری#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://dordaneh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1283776</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>#افکار-زیبا  #دل_نوشته</title>
			<link>https://dordaneh.kowsarblog.ir/افکار-زیبا-دل-نوشته</link>
			<pubDate>20:08:00 +0430 جمعه، 25 تیر 1400</pubDate>			<dc:creator>دخترکی از تبار آفتاب</dc:creator>
			<category domain="main">داستانک</category>
<category domain="alt">تلنگرانه</category>
<category domain="alt">دخترانه</category>			<guid isPermaLink="false">1278973@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;#روزانه_نویسی&lt;br /&gt;
امروز جمعه، یک روز دقیقا بعد از آخرین امتحانه.&lt;br /&gt;
حسم دقیقا حس و حال دخترک زندانی در بند رژیم بعث در کتاب من زنده ام. اونجایی که بعد از 6 ماه از توی&lt;br /&gt;
سیاه چاله میارنش تا آفتاب بگیره. توی یه اتاق تاریک که یه پنجره کوچولو داره و ذرات خورشید پوست&lt;br /&gt;
چروکیده بدنش را نوازش میده. همین یه ذره نور، حس زندگی را درونش زنده کرده بود.&lt;br /&gt;
منم با این همه کارای ریز و درشتی که رو دستم باد کرده، با تموم شدن چهار تا امتحان که مطمئنم یکی دو&lt;br /&gt;
تاش هم باید بندازم برای یه زمان مناسبتر؛ همین حس آزادی از غل و زنجیر بهم دست داده.&lt;br /&gt;
خیلی آدم مسخره ای هستیا!!! تو که اینجوری؛ مگه مجبورت کردن درس بخونی؟!&lt;br /&gt;
آه ه ه نیستم ولی هر دلی یه چیزی می پسنده.&lt;br /&gt;
جمعه است و دلتنگی هاش و حوصله سر رفتناش و حس عاشقی داشتنش.&lt;br /&gt;
مخاطبین گوشیم و زیر و رو کردم تا ببینم می تونم به کی زنگ بزنم. هیچ و هیچ و هیچ&lt;br /&gt;
نه مثل این امروزیام که&amp;#8230;. زشته دختره بی ادب، خجالت بکش یعنی بعد 30 سال دوست داری از اونا داشته&lt;br /&gt;
باشی؟!!! نُچ. خودم میدونم اخه.&lt;br /&gt;
خیلی ها حسشون مث منه مجرد و متاهل و دوست قاچاقی داره هاش و نداره هاش، همه یه چیزی تو&lt;br /&gt;
وجودشون کم دارن، این همه دست و پا زدن برای همینه که نمیدونیم چمونه ولی یه چیزیمون هست. یه&lt;br /&gt;
ویروس ناشناس توی دلمون طناب بازی میکنه.&lt;br /&gt;
نمی دونم شایدم میدونیم و خودمون رو زدم به کوچه چپه.&lt;br /&gt;
شاید شاید هممون منتظر یک نفر باقیمونده از همون قافله مشهوریم &amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/افکار-زیبا-دل-نوشته&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>#روزانه_نویسی<br />
امروز جمعه، یک روز دقیقا بعد از آخرین امتحانه.<br />
حسم دقیقا حس و حال دخترک زندانی در بند رژیم بعث در کتاب من زنده ام. اونجایی که بعد از 6 ماه از توی<br />
سیاه چاله میارنش تا آفتاب بگیره. توی یه اتاق تاریک که یه پنجره کوچولو داره و ذرات خورشید پوست<br />
چروکیده بدنش را نوازش میده. همین یه ذره نور، حس زندگی را درونش زنده کرده بود.<br />
منم با این همه کارای ریز و درشتی که رو دستم باد کرده، با تموم شدن چهار تا امتحان که مطمئنم یکی دو<br />
تاش هم باید بندازم برای یه زمان مناسبتر؛ همین حس آزادی از غل و زنجیر بهم دست داده.<br />
خیلی آدم مسخره ای هستیا!!! تو که اینجوری؛ مگه مجبورت کردن درس بخونی؟!<br />
آه ه ه نیستم ولی هر دلی یه چیزی می پسنده.<br />
جمعه است و دلتنگی هاش و حوصله سر رفتناش و حس عاشقی داشتنش.<br />
مخاطبین گوشیم و زیر و رو کردم تا ببینم می تونم به کی زنگ بزنم. هیچ و هیچ و هیچ<br />
نه مثل این امروزیام که&#8230;. زشته دختره بی ادب، خجالت بکش یعنی بعد 30 سال دوست داری از اونا داشته<br />
باشی؟!!! نُچ. خودم میدونم اخه.<br />
خیلی ها حسشون مث منه مجرد و متاهل و دوست قاچاقی داره هاش و نداره هاش، همه یه چیزی تو<br />
وجودشون کم دارن، این همه دست و پا زدن برای همینه که نمیدونیم چمونه ولی یه چیزیمون هست. یه<br />
ویروس ناشناس توی دلمون طناب بازی میکنه.<br />
نمی دونم شایدم میدونیم و خودمون رو زدم به کوچه چپه.<br />
شاید شاید هممون منتظر یک نفر باقیمونده از همون قافله مشهوریم &#8230;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://dordaneh.kowsarblog.ir/افکار-زیبا-دل-نوشته">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://dordaneh.kowsarblog.ir/افکار-زیبا-دل-نوشته#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://dordaneh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1278973</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>#داستانک  #دست_نوشته</title>
			<link>https://dordaneh.kowsarblog.ir/داستانک-دست-نوشته</link>
			<pubDate>14:06:00 +0430 جمعه، 25 تیر 1400</pubDate>			<dc:creator>دخترکی از تبار آفتاب</dc:creator>
			<category domain="alt">داستانک</category>
<category domain="alt">احکام</category>
<category domain="main">تلنگرانه</category>
<category domain="alt">دخترانه</category>			<guid isPermaLink="false">1278906@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;#روزانه_نویسی&lt;br /&gt;
همه اش با خودم زمزمه می کنم ترس معنا نداره، این راهی هست که باید رفت. کاریش هم نمی شه کرد.&lt;br /&gt;
فقط 5 هفته است. تما می شه. بار اولت نیست. تو دیگه باید عادت کرده باشی.&lt;br /&gt;
عادت کردن! چه واژه آشنای غریبی! &lt;br /&gt;
هفته اول تمام شد.&lt;br /&gt;
هفته دوم هم رفت.&lt;br /&gt;
هفته سوم روزای سختی داره، همه چیز با هم خواب رفته اند. این گره ها را قبلا با چی باز می کردم؟!!!&lt;br /&gt;
به یاد ترم گذشته افادم، ذکر صلوات و گدایی التماس دعا از دوستان کاگشا بود.&lt;br /&gt;
یه پیام دادم به سیده نجمه، به همان بهانه یه التماس دعا زدم تَنگِش.&lt;br /&gt;
واقعا هم کارگشا بود!&lt;br /&gt;
خداروشکر بالاخره موفق شدم همه تکلیف ها را تحویل بدم.&lt;br /&gt;
هفته چهارم، آخرین امتحان بود. روز چهارشنبه فک می کردم پنج شنبه شیرین ترین روز 1400 باشه. از بس برام لذیذ بود خوشی بعد از امتحان را از ذهنم پاک می کردم از ترس اینکه نکنه استاد سوالای شاخ دار دهده باشه و حسابی خیت بشم.&lt;br /&gt;
روز موعود فرا رسید؛ سوالات طوری بود که یه اِی وَل باید به استاد می گفتی.&lt;br /&gt;
بعد از امتحان و ناهار گفتم خودم را به صرف یک خواب مَشتی بعد از ناهار دعوت کنم. که اونم نمی دونم چِم شده بود؛ خوابم نبرد!!!!&lt;br /&gt;
منتظر می مونم چادر سیاه شب رو سرم سایه بندازه.&lt;br /&gt;
مگه چیزی شیرین تر از یک خواب با آرامش هم پیدا میشه؟!!!&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/داستانک-دست-نوشته&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>#روزانه_نویسی<br />
همه اش با خودم زمزمه می کنم ترس معنا نداره، این راهی هست که باید رفت. کاریش هم نمی شه کرد.<br />
فقط 5 هفته است. تما می شه. بار اولت نیست. تو دیگه باید عادت کرده باشی.<br />
عادت کردن! چه واژه آشنای غریبی! <br />
هفته اول تمام شد.<br />
هفته دوم هم رفت.<br />
هفته سوم روزای سختی داره، همه چیز با هم خواب رفته اند. این گره ها را قبلا با چی باز می کردم؟!!!<br />
به یاد ترم گذشته افادم، ذکر صلوات و گدایی التماس دعا از دوستان کاگشا بود.<br />
یه پیام دادم به سیده نجمه، به همان بهانه یه التماس دعا زدم تَنگِش.<br />
واقعا هم کارگشا بود!<br />
خداروشکر بالاخره موفق شدم همه تکلیف ها را تحویل بدم.<br />
هفته چهارم، آخرین امتحان بود. روز چهارشنبه فک می کردم پنج شنبه شیرین ترین روز 1400 باشه. از بس برام لذیذ بود خوشی بعد از امتحان را از ذهنم پاک می کردم از ترس اینکه نکنه استاد سوالای شاخ دار دهده باشه و حسابی خیت بشم.<br />
روز موعود فرا رسید؛ سوالات طوری بود که یه اِی وَل باید به استاد می گفتی.<br />
بعد از امتحان و ناهار گفتم خودم را به صرف یک خواب مَشتی بعد از ناهار دعوت کنم. که اونم نمی دونم چِم شده بود؛ خوابم نبرد!!!!<br />
منتظر می مونم چادر سیاه شب رو سرم سایه بندازه.<br />
مگه چیزی شیرین تر از یک خواب با آرامش هم پیدا میشه؟!!!</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://dordaneh.kowsarblog.ir/داستانک-دست-نوشته">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://dordaneh.kowsarblog.ir/داستانک-دست-نوشته#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://dordaneh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1278906</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>#روح_مادربوردی</title>
			<link>https://dordaneh.kowsarblog.ir/روح-مادربوردی</link>
			<pubDate>23:14:00 +0430 جمعه، 18 تیر 1400</pubDate>			<dc:creator>دخترکی از تبار آفتاب</dc:creator>
			<category domain="alt">داستانک</category>
<category domain="alt">تفسیر</category>
<category domain="alt">تلنگرانه</category>
<category domain="main">دخترانه</category>			<guid isPermaLink="false">1277854@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;? اگر با یک #سوزن به تخته‌ی مداری الکتریکی در کامپیوتر یعنی مادِربورد و یا به بورد گوشی، ضربه بزنیم ممکن است #تخریب آن زیاد باشد و حتی کامپیوتر یا گوشی را با اختلال مواجه کند. #پیچیدگی سیستم ظریفِ مادربورد یا بورد گوشی اقتضا می‌کند که حتی از ضرباتِ به ظاهر کوچک، محافظت شود.&lt;br /&gt;
? گاه زن و مرد می‌گویند اتفاق خاصی در زندگی ما نیفتاده اما گویا همسرم روحیه‌ی خوبی ندارد. روح انسان سیستم ظریف و #پیچیده‌ای دارد و با ضربه‌هایی از جنس بی‌احترامی، بددهنی، بی‌توجّهی، قضاوت زود، طعنه و نیش زبان، تهمت، تمسخر و &amp;#8230; ضربات سختی می‌خورد.&lt;br /&gt;
? این توقع که همسرم بعد از این ضربه‌ها، نباید #ناراحت شود توقع بیجاست و هر دو باهم برای ترمیم آن باید اقدام سریع کنند.&lt;br /&gt;
? رفتارها و گفتارهای ما باید دقیق، متفکّرانه و سنجیده باشد چرا که حتی رفتار و گفتارهای کوچک و #سوزنی ما ممکن است #روحِ_مادربوردی همسرمان را بشدّت تخریب کند. بی‌دلیل نیست که قرآن می‌فرماید: &amp;#8220;هرکس #ذره‌ای خوبی یا بدی انجام دهد نتیجه آن را می‌بیند.&amp;#8221;&lt;br /&gt;
(سوره زلزال/آیه ۷ و۸)&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/روح-مادربوردی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>? اگر با یک #سوزن به تخته‌ی مداری الکتریکی در کامپیوتر یعنی مادِربورد و یا به بورد گوشی، ضربه بزنیم ممکن است #تخریب آن زیاد باشد و حتی کامپیوتر یا گوشی را با اختلال مواجه کند. #پیچیدگی سیستم ظریفِ مادربورد یا بورد گوشی اقتضا می‌کند که حتی از ضرباتِ به ظاهر کوچک، محافظت شود.<br />
? گاه زن و مرد می‌گویند اتفاق خاصی در زندگی ما نیفتاده اما گویا همسرم روحیه‌ی خوبی ندارد. روح انسان سیستم ظریف و #پیچیده‌ای دارد و با ضربه‌هایی از جنس بی‌احترامی، بددهنی، بی‌توجّهی، قضاوت زود، طعنه و نیش زبان، تهمت، تمسخر و &#8230; ضربات سختی می‌خورد.<br />
? این توقع که همسرم بعد از این ضربه‌ها، نباید #ناراحت شود توقع بیجاست و هر دو باهم برای ترمیم آن باید اقدام سریع کنند.<br />
? رفتارها و گفتارهای ما باید دقیق، متفکّرانه و سنجیده باشد چرا که حتی رفتار و گفتارهای کوچک و #سوزنی ما ممکن است #روحِ_مادربوردی همسرمان را بشدّت تخریب کند. بی‌دلیل نیست که قرآن می‌فرماید: &#8220;هرکس #ذره‌ای خوبی یا بدی انجام دهد نتیجه آن را می‌بیند.&#8221;<br />
(سوره زلزال/آیه ۷ و۸)</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://dordaneh.kowsarblog.ir/روح-مادربوردی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://dordaneh.kowsarblog.ir/روح-مادربوردی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://dordaneh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1277854</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>#افکار-زیبا</title>
			<link>https://dordaneh.kowsarblog.ir/افکار-زیبا-3</link>
			<pubDate>23:12:00 +0430 جمعه، 18 تیر 1400</pubDate>			<dc:creator>دخترکی از تبار آفتاب</dc:creator>
			<category domain="alt">تلنگرانه</category>
<category domain="main">دخترانه</category>			<guid isPermaLink="false">1277853@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;??&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
با افکار زیبا, زندگیتان را تغییر دهید:?&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;1- تصمیم بگیرید که شاکر و قدردان باشید. بارها و بارها این کار را انجام دهید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;2- بیش از حد نگران اتفاقات پیش رو نباشید. شاید مدام فکر کنید که در گذشته باید کار دیگری انجام می دادید, اما به یاد داشته باشید نباید در این افکار غرق شوید و از لحظه اکنون غافل شوید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;3- شما نمی دانید که آینده چه چیزی برایتان به ارمغان دارد, پس بهترین کار این است که بهترین استفاده را از زمان حال داشته باشید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;4- دو چیز بیش از بقیه, روزتان را می سازد, صبر و شکیبایی و دومی دیدگاه شما به زندگی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;5- صبر کردن به معنای انتظار کشیدن نیست, بلکه به این معنی است که در هنگام تلاش کردن برای رسیدن به خواسته خود, همواره نگرشتان را مثبت نگه دارید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‌‌&lt;br /&gt;
     〰️?،، ♥️،، ?〰️&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/افکار-زیبا-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>??<br />
 <br />
با افکار زیبا, زندگیتان را تغییر دهید:?</p>

<p>1- تصمیم بگیرید که شاکر و قدردان باشید. بارها و بارها این کار را انجام دهید.</p>

<p>2- بیش از حد نگران اتفاقات پیش رو نباشید. شاید مدام فکر کنید که در گذشته باید کار دیگری انجام می دادید, اما به یاد داشته باشید نباید در این افکار غرق شوید و از لحظه اکنون غافل شوید.</p>

<p>3- شما نمی دانید که آینده چه چیزی برایتان به ارمغان دارد, پس بهترین کار این است که بهترین استفاده را از زمان حال داشته باشید.</p>

<p>4- دو چیز بیش از بقیه, روزتان را می سازد, صبر و شکیبایی و دومی دیدگاه شما به زندگی.</p>

<p>5- صبر کردن به معنای انتظار کشیدن نیست, بلکه به این معنی است که در هنگام تلاش کردن برای رسیدن به خواسته خود, همواره نگرشتان را مثبت نگه دارید.</p>

<p>‌‌<br />
     〰️?،، ♥️،، ?〰️</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://dordaneh.kowsarblog.ir/افکار-زیبا-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://dordaneh.kowsarblog.ir/افکار-زیبا-3#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://dordaneh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1277853</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>#صیاد_دلها</title>
			<link>https://dordaneh.kowsarblog.ir/صیاد-دلها-5</link>
			<pubDate>09:28:00 +0330 سه شنبه، 8 مهر 1399</pubDate>			<dc:creator>دخترکی از تبار آفتاب</dc:creator>
			<category domain="main">احکام</category>			<guid isPermaLink="false">1083244@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;✅ سه دقیقه با پدرم صحبت کردم؛ از حقوقم کم شود!&lt;br /&gt;
✍از مواردی که شهید صیاد رعایت می‌کرد حقوق بیت‌المال بود. من شاهد بودم که از منطقه با من که در دفتر ایشان بودم، تماس می‌گرفت و می‌گفت مثلا سه دقیقه با مشهد با پدرم صحبت تلفنی کرده‌ام. ما در طول این مدت تماس‌های شخصی او را یادداشت می‌کردیم سر ماه جمع‌بندی می‌کردیم و پولش را از محل حقوق وی کسر و به حساب بیت‌المال واریز می‌کردیم که رسید همه‌ی این پرداختی‌ها هم موجود است. شهید صیاد یک پیکان داشت در حالی که ده‌ها ماشین مدل بالا در اختیار ما بود، اما ایشان پرهیز می‌کرد و می‌گفت کارهای شخصی را با ماشین شخصی‌ام پیگیری کنید.&lt;br /&gt;
? از کتاب صیاد دل‌ها ص ۷۰&lt;br /&gt;
????????&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/media/blogs/dordaneh/mobile/wp-1601359096674.jpg?mtime=1601359064&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/media/blogs/dordaneh/mobile/wp-1601359096674.jpg?mtime=1601359064&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-300784 alignnone size-full&quot; width=&quot;1128&quot; height=&quot;1280&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/صیاد-دلها-5&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>✅ سه دقیقه با پدرم صحبت کردم؛ از حقوقم کم شود!<br />
✍از مواردی که شهید صیاد رعایت می‌کرد حقوق بیت‌المال بود. من شاهد بودم که از منطقه با من که در دفتر ایشان بودم، تماس می‌گرفت و می‌گفت مثلا سه دقیقه با مشهد با پدرم صحبت تلفنی کرده‌ام. ما در طول این مدت تماس‌های شخصی او را یادداشت می‌کردیم سر ماه جمع‌بندی می‌کردیم و پولش را از محل حقوق وی کسر و به حساب بیت‌المال واریز می‌کردیم که رسید همه‌ی این پرداختی‌ها هم موجود است. شهید صیاد یک پیکان داشت در حالی که ده‌ها ماشین مدل بالا در اختیار ما بود، اما ایشان پرهیز می‌کرد و می‌گفت کارهای شخصی را با ماشین شخصی‌ام پیگیری کنید.<br />
? از کتاب صیاد دل‌ها ص ۷۰<br />
????????</p>

<p><a href="https://dordaneh.kowsarblog.ir/media/blogs/dordaneh/mobile/wp-1601359096674.jpg?mtime=1601359064"><img src="https://dordaneh.kowsarblog.ir/media/blogs/dordaneh/mobile/wp-1601359096674.jpg?mtime=1601359064" alt="" class="wp-image-300784 alignnone size-full" width="1128" height="1280" /></a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://dordaneh.kowsarblog.ir/صیاد-دلها-5">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://dordaneh.kowsarblog.ir/صیاد-دلها-5#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://dordaneh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1083244</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>#هفته_دفاع_مقدس</title>
			<link>https://dordaneh.kowsarblog.ir/هفته-دفاع-مقدس-65</link>
			<pubDate>11:55:00 +0330 سه شنبه، 1 مهر 1399</pubDate>			<dc:creator>دخترکی از تبار آفتاب</dc:creator>
			<category domain="main">احکام</category>			<guid isPermaLink="false">1074378@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/media/blogs/dordaneh/mobile/wp-1600763150513.jpg?mtime=1600763121&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/media/blogs/dordaneh/mobile/wp-1600763150513.jpg?mtime=1600763121&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-300050 alignnone size-full&quot; width=&quot;1080&quot; height=&quot;1920&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/هفته-دفاع-مقدس-65&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://dordaneh.kowsarblog.ir/media/blogs/dordaneh/mobile/wp-1600763150513.jpg?mtime=1600763121"><img src="https://dordaneh.kowsarblog.ir/media/blogs/dordaneh/mobile/wp-1600763150513.jpg?mtime=1600763121" alt="" class="wp-image-300050 alignnone size-full" width="1080" height="1920" /></a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://dordaneh.kowsarblog.ir/هفته-دفاع-مقدس-65">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://dordaneh.kowsarblog.ir/هفته-دفاع-مقدس-65#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://dordaneh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1074378</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>#عبرت_های_عاشورا</title>
			<link>https://dordaneh.kowsarblog.ir/عبرت-های-عاشورا-11</link>
			<pubDate>12:32:00 +0430 شنبه، 8 شهریور 1399</pubDate>			<dc:creator>دخترکی از تبار آفتاب</dc:creator>
			<category domain="main">احکام</category>			<guid isPermaLink="false">1058572@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​?عبرت های عاشورا&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;♦️عاشورا؛ درسِ اقدام و نهراسیدن از خطرات و وارد شدن در میدان‌های بزرگ&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/media/blogs/dordaneh/mobile/wp-1598688149758.jpg?mtime=1598688133&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/media/blogs/dordaneh/mobile/wp-1598688149758.jpg?mtime=1598688133&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-297007 alignnone size-full&quot; width=&quot;815&quot; height=&quot;1019&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://dordaneh.kowsarblog.ir/عبرت-های-عاشورا-11&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​?عبرت های عاشورا</p>

<p>♦️عاشورا؛ درسِ اقدام و نهراسیدن از خطرات و وارد شدن در میدان‌های بزرگ<br />
<a href="https://dordaneh.kowsarblog.ir/media/blogs/dordaneh/mobile/wp-1598688149758.jpg?mtime=1598688133"><img src="https://dordaneh.kowsarblog.ir/media/blogs/dordaneh/mobile/wp-1598688149758.jpg?mtime=1598688133" alt="" class="wp-image-297007 alignnone size-full" width="815" height="1019" /></a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://dordaneh.kowsarblog.ir/عبرت-های-عاشورا-11">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://dordaneh.kowsarblog.ir/عبرت-های-عاشورا-11#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://dordaneh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1058572</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
